part20

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤

تهیونگ همان‌جا کنار درِ مدرسه ایستاد. بادِ ملایمی می‌وزید و تارهای مویش را روی پیشانی‌اش می‌ریخت، اما او بی‌حرکت بود، درست مثل مجسمه‌ای که در حال تماشای یک نمایشِ دراماتیک است.

او شاهدِ تمامِ پرده‌ی نمایش بود: از آن نگاهِ خیره‌ی کامیل، تا آن قدم‌های محکم، و در نهایت، آن لحظه‌ی تسلیم‌نشده‌ی مقابلِ ماشینِ سیاه و براق.

وقتی راننده با آن وقارِ خاص، در را برای کامیل باز کرد، تهیونگ متوجه شد که چقدر فضای اطرافِ کامیل با چیزی که او در کلاس می‌دید، متفاوت است. این دیگر فقط یک دانش‌آموزِ تنها و آسیب‌دیده نبود؛ این یک “وارث” بود. کسی که حتی در اوجِ آشفتگی و خشم، باز هم تحتِ مراقبتِ یک پروتکلِ دقیق و رسمی قرار داشت.

زمزمه‌ی راننده را شنید: «مادام، مزاحمتون شده؟ این پسر…»

و بعد، آن کلمه‌ی تک‌سیلابی و برنده را از زبانِ کامیل: «آره.»

تهیونگ تا آخرین لحظه‌ی حرکتِ ماشین را دنبال کرد. وقتی ماشین در ترافیکِ عصرگاهی محو شد، او تکه‌ای از لبخندش را که حالا کمی سنگین‌تر شده بود، با خود نگه داشت. او به جایِ خشم، با یک نوعِ کنجکاویِ خطرناک روبرو بود.

او با دستش، دوباره همان نقطه‌ی داغ روی گونه‌اش را لمس کرد. اثرِ سیلی هنوز آنجا بود، اما حالا برای او، این اثرِ سرخ، شبیه به یک مدال بود؛ نشانه‌ای از اینکه کامیل واقعاً “وجود دارد”.

زیر لب، با صدایی که در سکوتِ خیابان گم شد، گفت:

«پس اون‌قدرها هم که می‌گفتن، بی‌دفاع نیستی…»

تهیونگ شروع به حرکت کرد. او در حالی که به سمت ایستگاه مترو می‌رفت، به شخصیتِ جدیدِ کامیل فکر می‌کرد. کامیل سعی داشت با آن “سردی” و “فاصله‌گذاری”، دنیایش را بازسازی کند. او سعی داشت با پشت کردن به گذشته، یک دیوارِ آهنی دور خودش بکشد. اما تهیونگ می‌دانست که دیوارهای آهنی، وقتی ضربه‌ی محکمی به آن‌ها وارد شود، نه تنها نمی‌شکنند، بلکه با صدایِ وحشتناکی فرو می‌ریزند.

او حالا می‌دانست که با چه موجودی طرف است. کامیل فقط یک پسرِ زخمی نبود که می‌خواست از دنیا فرار کند؛ او کسی بود که در میانه‌یِ قدرت و تنهایی، در حالِ ساختنِ یک قلعه بود. و تهیونگ… تهیونگ دقیقاً از همان نوعِ آدم‌هایی بود که از ویران کردنِ قلعه‌ها لذت می‌بردند.

او در حالی که پله‌های ایستگاه را پایین می‌رفت، یک فکرِ دیگر هم از ذهنش گذشت. آن "آره"ی کوتاه و بی‌رحمانه‌ی کامیل، به او فهماند که کامیل از او نمی‌ترسد؛ او از او متنفرید. و در دنیای تهیونگ، نفرت، همیشه منبعِ انرژیِ بسیار قوی‌تری نسبت به عشق بود.

او با خودش فکر کرد: «ببینیم این قلعه، چقدر زمان می‌بره تا از هم بپاشه…»

پارت بعد گذاشته شده✨🐞

شرط لایک بالای ۴۰


#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۱)

part21

part19

part18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط